Wednesday, August 25, 2004
هر موقع تونستي جلوي دهنتو بگيري اونوقت ميفهمم بزرگ شدي .
اين همه دويدن واسه چيه .
وقتي خودت آخرشو مي دوني پس چرا تلاش مي کني ، ولش کن آخرش يه چیزي مي شه ديگه .
من که ديگه حالي برام نمونده .
وقتي مردم يه چيز به اين کوچکي اونقدر بزرگ جلوه مي دن ديگه حرفي نبايد زد .
تو که میدوني نیايد بخندي پس چرا ميخندي .
دلم از اين مي سوزه که همهء اينها رو ميدونما ولي دوباره ......... .
احتياج يعني چي ؟
اين که هر موقع اون دلش خواست . نه .
واي داره همه چيز مثل برق و باد مي گذره ، اونوقت ما هنوز سر جاي اولمونيم .
چی کار کرديم ؟ هيچي
من فقط یه سهم مي خوام همين .
شنيدم آواره شدي .
هر موقع تونستي جلوي دهنتو بگيري اونوقت ميفهمم بزرگ شدي .
اين همه دويدن واسه چيه .
وقتي خودت آخرشو مي دوني پس چرا تلاش مي کني ، ولش کن آخرش يه چیزي مي شه ديگه .
من که ديگه حالي برام نمونده .
وقتي مردم يه چيز به اين کوچکي اونقدر بزرگ جلوه مي دن ديگه حرفي نبايد زد .
تو که میدوني نیايد بخندي پس چرا ميخندي .
دلم از اين مي سوزه که همهء اينها رو ميدونما ولي دوباره ......... .
احتياج يعني چي ؟
اين که هر موقع اون دلش خواست . نه .
واي داره همه چيز مثل برق و باد مي گذره ، اونوقت ما هنوز سر جاي اولمونيم .
چی کار کرديم ؟ هيچي
من فقط یه سهم مي خوام همين .
شنيدم آواره شدي .
Friday, July 30, 2004
بلند شو
ديگه بايد خودتو از زير خاک بکشي بيرون
من بهت احتياج دارم .
برام غصه گفتنم بدون تو سخت شده .
اينو بدون که من از تو رشد کردم و تو هم بايد .............
وقتي متولد شدي فقط تو چشمات نگاه ميکنم تا دوست داشتنو از نگاهم بخوني .
دستاي کوچيکت منو به فردا امیدوار ميکنه .
خيلي سعي ميکنه ببينتش ولي ....
چه دنياي کثيفيه . نه ؟
خيلي عجله دارم .
دیگه دنبال دليل نگرد .
بيا
تو بودي .............. .
اون رفت بي اونکه به پشت سرش نگاه کنه ولي اوني که موند غصه خورد ؛ داره ميميره .
واي خدا بهش کمک کن
چه دردي بدتر از ايِن .
چشماتو ببند . خيلي آروم .
به هيچي غير از اون فکر نکن .
اونوقت ميتوني احساسش کني .
همين مارا بس .
Thursday, May 27, 2004
حوصله ندارم چيزي بگم ، فقط ريدم به اين زندگي . همين ...
Thursday, April 29, 2004
دوست داشتنمو باور کن .
شايد برام مثل يه خواب بود ، ولي زيبا بود .
مي خوام بخوابم ، اونم يه دليل داره .
برام قسم خوردي ، يادته ؟
هنوز اشکام يادته ؟ اشک چيه ، بگو خون .
هنوز التماسام يادته ؟
نمي دونم .
آخ قلبم ، داره مياد تو دهنم .
چيه ، داري مي خندي ؟ بخند ، خنده هم داره .
وقتي نتوني کاري بکني ميخندي .
وقتي تونستي مثل من باشي ، تو هم گريه مي کني نه خنده .
مي دوني چرا اينو مي گم ، آخه خودم يه روزي مي خنديدم .
تو بگو چي کار کنم .
تحسين مي کنمت ، معلم خوبي بودي .
چقدر خوبه که ارزش آدما ، مثل همون نوشته ها ، موچاله نشن بعد پرت بشن زير تخت .
تو چي کار کردي با خودت .
من شدم همون آهويي که برام درد دل مي کرد ؛ پاکو معصوم .
تو از چشماي من چي خوندي که رفتي؟
واي خدا بسه ، خسته شدم .
از همون اول برام ساز زدي ، يادته ؟ خوب نرقصيدم نه ؟
اندازهء يک دنيا شاکيم . از خودم ، از زندگي .
اگه دنيا رو مي دادن بهم ، از همش يه تو مي ساختم .
باورم نمي شه فراموش شدم .
باورم نمي شه ديگه هيچ اثري ازم نيست .
داري باهاش حال مي کني ، نه ؟
فقط يه چيزي ، يادته با منم حال مي کردي . يادته مي گفتي با من ميري تو بهشت .
اون بهشت بهتري بهت داده ؟
يادته دوست داشتي ازم باخبر بشي ، پس چي شد ؟
يادته دوست داشتي خوشبخت بشم ؟
آره خوشبختم .
يکي نيست از تو بپرسه ، آدم چند بار عاشق مي شه .
مي دوني الان چي مي چسبه ؟ چسبِ .......... .
آهان ، راستي نسکافه مي خوري با کف فراون .
Friday, April 09, 2004
هميشه نمي شه توقف کرد .
هيچ موقت نمي شه چيزي رو مالِ خود کني .
حتي اون نطفه اي که در شکم مادر بارورمي شه .
پس من چه جوري مي خواستم تو رو مالِ خود کنم!
مني که هر وقت از تو مي گم ناخداگاه تُن صدام پائين ميادو آروم مي شمو اچشک تو چشمام جم مي شهو بغض غريبي جلوي راه صدامو مي گيره .
بازم صدام کن
بازم بگو
بازم داد بزن
بازم دستتو ببر بالا و بزن تو صورتم
بازم بگو " دوست دارم ديونه "
و من بازم مي گم
تو نتونستي عشقو از نگام بخوني .
بازم با تمام ناباوريهام به آينده نگاه کردم ، ولي هيچ چيز جز يه سايه مبهم نديدم .
Wednesday, April 07, 2004
عزيزم ، از اينکه تونستي بدنمو لمس کني چه احساسي بهت دست داد .
برام توصيفش کن .
اونقدر تحريک آميز بودم ، که تا چند بار ديگه جا براي رها شدن از منيتت داشته باشي .
خوب خودتو تبرئه کردي .
حالا ديگه چي مي خواي ؟
مي خواي توي اون نوري که از لاي در سايه انداخته تو اتاقت ، برات برقصم . طوري که از برق نگاهم ، اونقدر وحشي بشي که همهء ديوار اتاقو چنگ بزني .
حالا کي قدرت داره ، من یا تو ؟
Monday, April 05, 2004
يه جوراي بدنم احساس سبکي مي کنه .
کنار پنجره ، دستامو دراز کردم . فاصلهء دست من تا ابرا شايد کمتر از يه وجب بود .
خواستم با دستم ابرارو جا به جا کنم ، ولي احساس کردم من که مي تونم ابرارو جا به جا کنم به جاي اين ، دستمو دراز کنم تا دستم به دست تو برسه .
آخه از اينکه تو دست منو ميگرفتي يه احساس غرور خاصي ميکردي .
حالا مي خوام اون احساسو دوباره بهت هديه بدم . نظرت چيه ؟ قبول ميکني ؟
اگه دستم به دستت برسه خودمو پرت ميکنم تو بغلت ، طوريکه سنگيني بدنمو احساس کني .
بعد
از اشکم برات مرواريد درست ميکنم که تو اونها رو جم کني و به جاي هديه اونو تو گردنم بندازي .
سبکم کن . سبک .
بزار حالا با تو برم تو ابرا
دستامو فشار بده ، واي چه احساسي . از احساس متولد شدن هم ، بهتره .
نه چرا داري دستمو رها ميکني . نه اگه اينکارو بکني پرت مي شم پائين . نه اين کارو نکن . به عظمتت اين کارو نکن.
ولي تو دست منو رها کردي و رفتي به بالا .
دارم پرت مي شم.
ولي چه جالب ، به جاي اينکه پائين رو نگاه کنم ، سرم رو بالا گرفتمو به عظمت عشق خيره شدم .
چه عظمتي . بي نظيره .
Sunday, April 04, 2004
عزيز دلم ، امروز قاصدک عشقمو برات فرستادم . برات دعا کردم .
به ياد گذشته ، برات اشک ريختم ، بغضمو قورت دادم و بازم به حرفت گوش دادمو به زندگي لبخند زدم .
اينو ميگم ، هر کس هرچي ميخواد بگه ، بگه ...........
تو عشق مني .
فقط تو.
کاش مي تونستم حداقل سال نو رو بهت تبريک بگم .
هي تو ، دلم برات خيلي تنگ شده . اندازهء همون گل سرخي که واسه شاپرکش ، دونه دونه گلبرگاش مي ريزه .
امروز که از خواب بيدار شدم ، طبق عادت گذشته رفتم حموم و زود اومدم جلوي آينه .
صورتمرو کمي نگاه کردم.
بعد اون روژ صورتي که تو خيلي دوسش داشتي رو ، روي لبم کشيدم . موهامو همونطوري خيس روي شونه هام ريختم .
ديگه نميدونستم بايد چيکار کنم .
مثل ديونهها همش بالا پايين مي پريدم .
بعد يکدفعه يادم افتاد که ديگه تو نيستي .
واي زمين وآسمون دور سرم مي چرخيد .
عزيزم باز خواب ديدي .
چرا باور نمي کنم .......... .
ولي اون نرفته . اون تو دل منه . باورکن .
Tuesday, March 30, 2004
امروز مي خوام برات حرف بزنم.
مگه دوست نداشتي برات حرف بزنم؟
چرا ديگه نگاهت نيست که تو چشمام خيره شه؟
فکر نکردم ديگه ممکنه گرگا بيان سراغت. هميشه فکر ميکردم، پيشم ميموني.
چرا رفتي؟
اين سئوال رو، روزي هزار بار از خودم ميپرسم.
تو هم پريدي؟ آخه خودم بهت بال پريدن دادم.
يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش مي شدي. يادته دستامو قلاب کردم دورت تا شعلت جون بگيره؟
پس چرا تو آتيشت منو سوزوندي؟
ديگه با گريه کردنم دلم خالي نميشه.
اي خدا، چرا ثابت نمي کني براش؟
من که داشتم زندگيمو ميکردم، پس چرا گذاشتيش سر راهم؟
چرا هر وقت که صدات کردم جوابمو ندادي؟
باشه، ديگه منتظر جواب تو هم نميشم.
عزيزم، تا حالا فکرشو کردي، چقدر خوب ميشه که برگردي؟
Thursday, March 04, 2004
راستي، گل سرخي که دادي نصيب خود شاپرک شد .
حالا وقت حل مسئله نيست.
فکر نميکني ، از حل مسئله اگه بگذري ، اون خودش جواب مسئله رو بهت بده ؟
ديدي بازم زود قضاوت کردي.
صبر کن، آهسته قدم بردار، ولي کوبنده،
اونقدر که احساس کنم تو خودشي.
هي اله تبريک.
تجسمش عالي بود.
من ميدونم که تو موفق ميشي. من مگه مردم.
سعي کن، خيلي.
آنقدر پاک و عزيزي که به هنگام وداع
حيف آمد که تو را دست خدا بسپارم
Wednesday, February 25, 2004
انگار همين دیروز بود، اولين باری که تو رو ديدم، چقدر مغرور جلوه ميکردي. اما غرورت عاري از هر گونه دوريي بود.
تنها کسي که هرگز از ديدنش خسته نمشدم تو بودي. گاهي ناراحت و گاهي خوشحال بودي.
اي کاش قدر سکوتم که نشانه دوست داشتنت و نگاهم را که نشانه عشق ورزيدنم بود مي دانستي!
گله اي نيست.
....
ميبينم که حسابي رگ گردنت بيرون زده ، غيرتي شدي؟
بابا تعصب!
....
منظورت چي بود از اينکه کامنتنو برداشتی، شيطون؟
آرشيوتم که برداشتي.
حتما فردا، يکي يکي از پايين لينکاتو برميداريو بعدشم، فاصله بين نوشته هاتو بر ميداري.
بعد از اونم که هر کي صفحهء اله رو باز کنه، يه صفحهء سفيد ميبينه !!! آره ؟
بابا اينقدر ناز نکن.
اگه ميخواي درشو تخته کني، حداقل بگو حساب کار بياد دستمون!!!
Ok.
Thursday, February 19, 2004
یادمه یه روز یه روی کاغذ بزرگ عکس یه صورت کشیدي، گفتی این تویی.
با تعجب به اون خیره شدم. نگاش کردم. بازم نگاش کردم.
لبخندی زدم از روی ناباوری.
یعنی این چهرهء من بود؟ باورم نمیشد.
چرا! اون من بودم.
یعني تو این بیست وچند سال چهرهء خودمو ندیده بودم؟
با اسرار از من گرفتیشو بردیش خونه.
اونو گذاشتیش روبروی تختت، تا هر وقت میخوابی به چشماش خیره بشیو یه جوری نشون بدی که خیلی دوسش داری. مگه اینطور نبود؟
حالا که نزدیک دوسال از اون روز گذشت، خیلی راحتر از اون چیزی که من فکر میکردم جلوی خودم پارش کردی.
کاش خاطراتم میشد پاره بشن. ((حداقل برای من))
و
کاش هنوز نیلوفر بود
تو بودی و صدای قطرات بارانت
و نوازش دستی بر سر عاشق من
گرمای نگاهت بود و صدای نفست
از پس پنجره های خیال
و من افتادم بر صخرهء درد
از شبنم دیدار تو تر شد انگشتانم
بای
Friday, February 13, 2004
عزیزم تولدم مبارک.
مرسی از اینکه روز تولدم هدیه اي به این بزرگي رو به من دادي.
نفرت، تنفر، يک دنيا جدايي.... .
مرسی بابت همه چيز.
تا حالا اینقدر احساس بزرگی نکرده بودم.
از اینکه اینقدر راحت بتونم ازت متنفر باشم، خوشحالم.
ولي عزیز،امشب دلم ميخواد، یه آرزو کنم. اینکه، تو اوج خوشبختيت، هميشه صورتي که خيس بود، چشمايي که برای تو اشک میریخت، صدايي که براي تو ميلرزید، پاهايي که برای تو راه مي رفت و مویی که هميشه بخاطرتو افشون ميشدو خودشو به سبکي باد ميکرد تا بتونه برات به همون سبکي برخسه، چشمایی که وقتي نگات ميکرد برق ميزدو دوست دارم، نتوني فراموش کني.
بازم، تولدم مبارک....... .
Wednesday, February 11, 2004
خيلي ادعات ميشه که بارونو دوست داري؟
پس چرا وقتي بارون مياد ميري زير چتر؟
خيلي برفو دوست داري؟
پس چرا از اينکه يه گوله برف بهت بزنن، مي ترسيو خودتو جم مي کني؟
پرنده ها رو خيلي دوست داري؟
پس چرا ميندازيشون تو قفس؟
تو که ميگي گلها رو خيلي دوست داري!
پس چطوره که از شاخه جداشون ميکني؟
حالا من چيکار کنم؟هان؟
به نظرتو، وقتي به من ميگي عاشقتمو دوستدارم، بايد باور کم؟ آره؟
تو مي خواستي بري، ولي نرفتي، یه چيزی نگهت داشت.
تو که راست ميگي، واسه چي موندي؟
هميشه یه چيزی جاش خاليه تو زندگيم.
تو که ادعات ميشه پس چرا نمفهمي؟
باي.
|